رویای پرواز
کابوس جهنمی سرد
خواب از چشمانم ربود
دلسپرده ای سربلند, جهنم !
کی خواهد آمد؟
تابالهایم قدرت پرواز پیدا کنند
تا کی چشمانم با معجونی گرم
معصومانه تیمار کنند زخمهای دلم
خون دل تا کی سیرابشان خواهد کرد ؟
نکند سر رسد بازی
بازی کند با نوپرنده دلم
نکند تعبیر بهشت جهنمیم
ماسیدن رویای پرواز باشد
نکند شیرینی روز پرواز
با مزه گس غذای لاشخوری
در چشمان مبهوتم اسیر شود
نکند ماهی حوض نقاشیم
در حسرت آب
پناهنده باتلاق سیاهی شود
خدایا چه کنم
با این زندان که زندانبانشم
باورهای ناباور
تا کی به تقاص گناه پدر
بلند پروازی
پرهای جوجه کبوتران را میسوزانند
تا کی ترس از روز آتش
سردی زمستان را بهشت میشود
بازهم رویای پرواز
خواب چشمانم را میرباید
قربانی ...
شب از نیمه گذشته
جنگی بزرگ بین عقل و احساسم
یکپارچه وجودم معرکه ایندوست
میخواهم خون فشانی کنم
شاید ایندو مست خیل لبهای سرخ تو
لحظه ای بیارامند
نمیدانم ؟
قسمت من از زندگی
سرانجام قربانی کردن خودم؟
نمیدانم ؟
خدایان فقط با قربانی خشنود میشوند!؟
امااین بار
ابراهیم داماد این حجله سرخ است
بغض چون خنجری گلویش را میفشارد
اشک تماشاچیه معرکه ،
تشویق بغض می کند
از یاد برده کار او
التیام درد دل ابراهیم است
نه تطهیر خنجر
یلدا ...
طولانی
سیاه
تبریک
شادی
می خوابند بعضی ،
شاید بدر کنند خستگی
ببینند خواب محبوبی
خلاصی لختی از بخت سیاه
رویایی طولانی
بیدارند،
می شمارند ثانیه های
مرگ پاییز هزار رنگ
دسترنج پاییز
انار ، سرخ
روزی یلدا،
خواهد شمرد
ثانیه های این مردم هزار رنگ
دسترنج دروغ
تنفر ، سیاه
من ، یلدا را هیچ دوست ندارم
یلدا ، پایان دروغ
تولد مرگ !
سفید
زمستان سرد ناامیدی است
مبارک است !
چه
نمیدانم ؟
مرگ روزی
در سیاهی یک شب!
مرگ فصلی
در حمله سرما
تولد یکرنگی سرد، سفید
یلدا ، عمر من است
کاش زودتر روز شود
شاید فردا دیدمش
شاید . . .
شور ...
دم دمای صبح
پژمرده و ملول
خسته از کجی های روزگار
از جهنم دنیا
در حسرت خواب ...
ترانه ای
حضور را مژده داد
آشنا بود
مثل طراوت با تن آب
چشمانم روشن شد
اشک بی اختیار دوید
بغض زنجیر پاره کرد
آزاده آزاد
روحم پرواز کرد
سرشار..
دلم میخواهد داد بزنم
برقصم
شعر بخوانم
بدوم تا ته دنیا
پای بر زمین مشت بر طبل
مست ،مست بکوبم
زخم زنم بر تن تار
فریاد زنم مستی بی شرآب را
بدانید ...
حضور او
مستی بی خمار است
کاش روزی می آمد
و آنروز
روزی که مستانه برقصم با او
کاش ...
تنهایی
نیمه شبی سرد
فرار خواب از چشمان خسته
زندانی غم در دل شکسته
التماس شنیدن او
افسوس...
نهیبی بر دل ..
عاقبت عاشقی بر گوشش میخوانم
شیرینی گناه
جوابم میدهد
می دانم ...
خوب میدانم در این بازی
کودکی هستم
نادان به رسم بازی بزرگان
ساده دل
شیرین فکر
صادق
با حماقتی معصومانه
میدانم ...
خوب میدانم پله های این بازی
عاقبت سردابی است
با رایحه الکل
با گرمی شهوت
میدانم ...
خوب میدانم چنین عاشقی
حساب عمر
بر پاره های یخ است
کاش بیدار میشد
عقل شیرینم
کاش یاد میگرفت
بزرگ شدن را دلم
خسته ام ...
از کودکی ، از بازیهایش
کاش پاره کنم پوست خیالاتم را
منشور عشق خیالی
کاش این دل
نصیحت میشنید
کاش میمرد
کاش او نیز چو من
کودکی بود
ساده ، راست ، مست
افسوس بازی کودکان را
از یاد برده
کاش میفهمید دلم را
باختم عمر بر قمار بی سرانجام
یاد بر دلی زدم
که بر حساب دیگریست
بی صدا ...
نه صدایی
نه نفسی
عشق با صدا برنمیتابد...
کاروان روزگار
چرا آهسته
...
دلم گرفت، دست بر دیوان خواجه شیراز بردم:
لبش می بوسم و در می کشم می به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفتن با کس نه کس را میتوانم دید با وی
...
دلم برای خواجه هم سوخت ...
خود مابقی بخوان
مدارا...
آرزویم
به که سپارمت
که چو چشمانش
عزیزت دارد
نگار دل
بی صدای تو
چگونه روح زنده شود،
در کالبد بی جانم
امید جان
چنان نهیبی
نه سزای
قلب ترک خورده
مدارا کن
مرهمی باش
قلب عاشق
چو تنگ بلور ترک خورده است
چقدر دیر ...
دست در دستان تو
گدایی گرما
برای سردی
فردا ،شاید ...
چقدر دیر
سرمای دیروز،
دستی نماند
برای گدایی ...
